|
با یه غیبت طولانی: من مدتی تو کارم کمی دچار مشکل شدهبودم به بد بیاری خوردم اما خدا رو شکر که کمی بهتر شده البته با یه جابجایی در محیط کاری فقط بدیش به اینکه از دوست صمیمیام خاطره دور شدم خوب روزگار و قسمت دیگه کسی فکر نمیکرد من بعد از این همه سال در یه شرکت که خوب جا افتاده بودم به یکبار همه چیز به هم بریزه از شرکت بیام بیرون و بخوام برم یه شرکت دیگه اوایل برام کمی سخت بود بخاطر همین اصلا تعطیلات عیدو به خوبی نگذروندم از طرفی مطفی هم رفته بود مسافرت نبود همدیگر رو ندیدیم خیلی بد گذشت بهم الان خدا روشکر اوضام بهتره بد نیست ،
این روزها حال و هوای ولنتیان رنگ شهر همه جا رو عوض کرده همه در تدارک و خرید یه هدیه برای روز عشق هستن حالا عشق به هر چی و هر کسی ، همه صحبت از روز عشق و خرید هدیه برای اون روز تو فکر این هستم چی برای مصطفی بخرم نمیدونم چی بگیرم امروز غروب آمدم خونه بهش زنگ زدم جواب نداد بخودم گفتم شاید سرش شلوغه خودش بهم زنگ میزنه دراز کشیدم خوابم برده بود ،خواب بودم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد مصطفی بود بهم زنگ زد که داره میره داندون پزشکی نوبت داشت گفت بعد از تمام شدن کارش بهم زنگ میزنه من رفتم آبی به سرو صورتم زدم یه چایی برای خودم ریختم مشغول تماشی تلویزیون بودم بعداز یک ساعت مصطفی بهم زنگ زد کمی باهم حرف زدیم گفت این هفته حتما میاد همدیگرو ببینم الان تقریبا بیست روزه ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده گفت حتما برای ولنتاین پیشمه،.......روز عشق برای همه عاشقا روز خوب زیبایی آرزو میکنم و از همین جا به دوست جون عسلم جیگر طلا تبریک میگم میبوسمش براش روز قشنگی را آرزو دارم فدات بشم دوست جونی جیگر طلای من
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی خیلی ساده و اتفاقی با مصطفی آشنا شدم اولین دیدار: فلفل دلمه ایییییییییییییییییییییییییییی اولین دیدار منو مصطفی خیلی جالب و به یاد موندنی بود که قرار شده بود برای اولین بار همدیگر ببینیم که امکان داشت هرکدوم بعد از دیدن هم شاید خوشمون نیاد اما من همیشه به دوست جونم میگفتم که اصلا برام مهم نیست که اون چه شکلیه مهم شخصیت و اخلاق مقابله خلاصه روز جمعه من صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم اصلا یادم نبود که با مصطفی قراردارم بیخیال از این موضوع خوشحال از اینکه جمعه هست وروز استراحت، دوباره خوابیدم که ساعت 1:30 با زنگ تلفن بیدار شدم مصطفی بود بهم گفت که برای ساعت 2:30 حرکت میکنه آخه میدونین شهرشون تا شهرماحداقل 1 ساعت راه هست همین باعث ناراحتی و دلخوری منه که کنارم نیست ،بعد از اینکه باهاش خداحافظی کردم رفتم تند تند یه دوش گرفتم که آماده بشم نمیدونین باچه عجله ای خودمو آماده کردم لباس پوشیدم هی با خودم غرمیزدم که چرا فراموش کردم زودتر بیدار نشدم تا سر فرصت حاضربشم در همین حین مصطفی دوباره بهم زنگ زد که رسیده وای من تند تند لباس پوشیم رفتم بیرون تو کوچه که در همین لحظه یه ماشین با مشخصاتی که اون از قبل بهم داده بود زیرپام ترمز کرد با نشانه هایی که بهم دادیم همدیگرو شناخیم در ماشینو برام باز کرد و من سوار شدم بعد از سلام و احوالپرسی دومین دیدار منو مصطفی جون بعد اولین دیدارمون رابطه ما بیشترو بهتر
یار من باش، یار من باش لحــــــظه دیدار من باش مـــن فـــــرمانده دل کن تا ابــــــــد کنار من باش بیا با عــــطر وجـــــودت خـــــونه رو پر از وفا کن زندگـــی رو با یه لبخند غرق شادی و صفا کن بیا نبـــــض ایـــن ترانه بـشه از صــدای قلبت بیا نتها جـــــون بگیرن از صـــدای قلب تنگت میخوام از صدای قلبت واست آهنگی بسازم وقتی بشنوم صداشو عمـــــرم به پات ببازم
شعر من خالی نیست! شور رفتن تا بی نهایت دارد عطش گفتن درد٬ که لبانم را بستست٬ زیر آن می ماند!! شعر من خالی نیست! درک و احساس و زمان می خواهد شعر من احساس من است! حرف من٬ قصه ی پر درد من است... شعر من آینه ایست٬ با غباری از غم!!!
دوست جونی انشاالله همیشه برام بمنونی منم بتونم دوست خوبی برات باشم فدات شم جیگر طلای من |
About
زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید
Home
|