خلوت تنهایی من

این دفتر خاطرات روزانه منه و مطالبم از شروع یه عشق جدید تو زندگیمه دوست داشتین با من باشید تا پایان این عشق چیه میشه...........

با یه غیبت طولانی:

من مدتی تو کارم کمی دچار مشکل شده‌بودم به بد بیاری خوردم اما خدا رو شکر که کمی بهتر شده البته با یه جابجایی در محیط کاری فقط بدیش به اینکه از دوست صمیمی‌ام خاطره دور شدم خوب روزگار و قسمت دیگه کسی فکر نمی‌کرد من بعد از این همه سال در یه شرکت که خوب جا افتاده بودم به یکبار همه چیز به هم بریزه از شرکت بیام بیرون و بخوام برم یه شرکت دیگه اوایل برام کمی سخت بود بخاطر همین اصلا تعطیلات عیدو به خوبی نگذروندم از طرفی مطفی هم رفته بود مسافرت نبود همدیگر رو ندیدیم خیلی بد گذشت بهم الان خدا روشکر اوضام بهتره بد نیست ،

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت۳:۱۳ ‎ب.ظتوسط سپیده | نظرات ()

این روزها حال و هوای ولنتیان رنگ شهر همه جا رو عوض کرده همه در تدارک و خرید یه هدیه برای روز عشق هستن حالا عشق به هر چی و هر کسی ، همه صحبت از روز عشق و خرید هدیه برای اون روز تو فکر این هستم چی برای مصطفی بخرم نمیدونم چی بگیرم امروز غروب آمدم خونه بهش زنگ زدم جواب نداد بخودم  گفتم شاید سرش شلوغه خودش بهم زنگ میزنه دراز کشیدم خوابم برده بود ،خواب بودم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد مصطفی بود بهم زنگ زد که داره میره داندون پزشکی نوبت داشت گفت بعد از تمام شدن کارش بهم زنگ میزنه من رفتم آبی به سرو صورتم زدم یه چایی برای خودم ریختم مشغول تماشی تلویزیون بودم بعداز یک ساعت مصطفی بهم زنگ زد کمی باهم حرف زدیم گفت این هفته حتما میاد همدیگرو ببینم الان تقریبا بیست روزه ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده گفت حتما برای ولنتاین پیشمه،.......روز عشق برای همه عاشقا روز خوب زیبایی آرزو میکنم و از همین جا به دوست جون عسلم جیگر طلا تبریک میگم میبوسمش براش روز قشنگی را آرزو دارم فدات بشم دوست جونی جیگر طلای من   

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت۱٢:۱٧ ‎ب.ظتوسط سپیده | نظرات ()

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی خیلی ساده و اتفاقی با مصطفی آشنا شدمقلب همه اش سعی در خوشحال کردن من و راضی نگهداشتن من از خودش هست خیلی خوشحالم که اون تو زندگی سرد و بی روح من قدم گذاشته و جز که نه کلی از زندگی من شده اما این روزها وقتی فکر اینکه عاشق بشم و بهش وابسته بشم میترسم دل شکسته از شکست میترسم اما  به این فکر میکنم که الان ما مال هم هستیم  دوستش دارم عزیزمه ماچبغلامیدوارم تا آخر برام بمونه

 

 

 

 

 

اولین دیدار: فلفل دلمه ایییییییییییییییییییییییییییی

اولین دیدار منو مصطفی خیلی جالب و به یاد موندنی بود که قرار شده بود برای اولین بار همدیگر ببینیم که امکان داشت هرکدوم بعد از دیدن هم شاید خوشمون نیاد اما من همیشه به دوست جونم میگفتم  که اصلا برام مهم نیست که اون چه شکلیه مهم شخصیت و اخلاق مقابله خلاصه روز جمعه من صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم اصلا یادم نبود که با مصطفی قراردارم بیخیال از این موضوع خوشحال از اینکه جمعه هست وروز استراحت، دوباره خوابیدم که ساعت 1:30 با زنگ تلفن بیدار شدم مصطفی بود بهم گفت که برای ساعت 2:30 حرکت میکنه آخه میدونین شهرشون تا شهرماحداقل 1 ساعت راه هست همین باعث ناراحتی و دلخوری منه که کنارم نیست ،بعد از اینکه باهاش خداحافظی کردم  رفتم تند تند  یه دوش گرفتم که آماده بشم نمیدونین باچه عجله ای خودمو آماده کردم لباس پوشیدم  هی با خودم غرمیزدم که چرا فراموش کردم زودتر بیدار نشدم تا سر فرصت حاضربشم در همین حین مصطفی دوباره بهم زنگ زد که رسیده وای من تند تند لباس پوشیم  رفتم بیرون تو کوچه که در همین لحظه یه ماشین با مشخصاتی که اون از قبل بهم داده بود زیرپام ترمز کرد با نشانه هایی که بهم دادیم همدیگرو شناخیم در ماشینو برام باز کرد و من سوار شدم بعد از سلام و احوالپرسی تصمیم گرفتیم به یه رستوران بریم، اول یه کم خجالت میکشیدم برام سخت بود اما یواش یواش عادی شد چون اون خیلی خونگرمه،  و اینو هم بهتون بگم که قبلا ما با هم تلفنی صحبت می کردیم مصطفی همیشه از غذایی که دوست نداشت ابراز تنفر می کرد مثل پبتزا که غذای مورد علاقه منه اما اون بخاطر فلفل دلمه ای دوسش نداره، همین موضوع شده بود برام یه امتیاز برای اذیت کردنش یه نقشه توپ براش کشیده بودم  و اینو بگم دیدار من و مصطفی بیشتر بهانه تولدش بود که ازش قول گرفتم بهم سور بده خلاصه اونم خیلی بلابود منو به رستوران سنتی برد بعد از سفارش غذا  تا برامون سرو بشه تصمیم گرفتم نقشمو عملی کنم و کادو اونو بهش بدم یه بسته کوچیک که یه جعبه خوشکل براش درست کردم بدستش دادم اون کمی با  حالت خجالت و شرمندگی گفت که چرا تو زحمت افتادی از این تعارفات وای نمیدونین از لحظه ای که بسته رو باز کرد چهره اش خیلی دیدنی بود در جعبه که باز شد یه عروسک قورباقه بامزه جا سوئیچی بود  عروسک رو  تو پوشال رنگی گذاشته بودم که زیر پوشال یه  چیز دیگه بود که بهش گفتم ببینه کادو اصلی زیر پوشاله اونم بیچاره گشت تا کادو بعدی رو پیدا کنه وای چشمتون روز بد نبینه وقتی زیر پوشال یه چیزی بیرون کشید چشمش به فلفل دلمه خورد قیافه اش دیدنی بود چقدر من خندیدم اونم بران خط و نشون می کشید که جبران می کنه بعد از خوردن غذا از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم  یه بسته ای که موقع سوار شدن گذاشته بودم پشت صندلی عقب برداشتم به طرفش گرفتم گفتم این مال توست بازش کن اونم با تعجب گفت این دیگه چیه گفتم این کادو اصلی تولدته اونم ازم گرفت بازش کرد یه کیف پول چرم اصل شیک براش گرفته بودم که خیلی ازش خوشش آمده بود و کلی ازم تشکر کرد شروع به تعارف تیکه پاره کردن که چرا خودتو تو زحمت انداختی من راضی به این کارات نبودم و از این حرفها .........خلاصه اون روز خیلی برامون جالب بود البته یه سری صحبتها بین ما شده بود که من کمی ازش دلخور شدم

دومین دیدار منو مصطفی جون

 

 بعد اولین  دیدارمون رابطه ما بیشترو بهتر از قبل شدمن بیشتر دلتنگش میشم اون بهم قول داد که سعی کنه هر هفته جمعه یااگر نشد هر دو هفته یک بار بیاد تا همدیگر و ببینیم هفته اول گفت که براش کار پیش اومده من به امید هفته آینده موندم، هفته بعد که شد بهم گفت پنجشنبه بهم میگه که میتونه بیاد یا نه  آخه ماشینش خراب شده بود داده بود به مکانیکی درست کنه میگفت اگه ماشینو بگیره حتما میاد ،من تودلم غوغایی بود که اگر نیاد چی چقدر اعصابم خورد میشد اما تو خودم ناراحت بودم ولی عنوان نمیکردم، پنجشنبه بعدازظهر عسلی دوست جونم بهم گفت که سپیده غروب از راه شرکت بریم خونه ما هم بند اندازون داشته باشیم هم‌اینکه شب پیش من باشی منم قبول کردم رفتم خونه دوست جونی به مامانم زنگ زدم گفتم اونجا هستم در حال استراحت و حرف زدن بودیم که مصطفی بهم زنگ زد که کجایی چرا بهم خبرندادی خلاصه کلی صحبت شد بعد از این پا اون پا کردن بهم گفت ماشین حاضر نشده نمیتونه که بیاد من با کلی دلخوری ازش خداحافظی کردم بعد شروع  کردم به غرغرکردن کلی ضد حال خوردم بلند شدم لباس پوشیدم که برم خونه دوست جونم اصرار پشت اصرار که کجا میخوای بری چرا الان مگه قرار نبود بمونی گفتم میرم خونه لباس عوض میکنم سعی میکنم که بیام رسیدم خونه رو تخت دراز کشیدم تو این فکر بود آدم انقدر دست و پا چلوفتی میشه یه ماشین یک هفته داده به مکانیکی نتو نست بگیره، در همین حین مصطفی بهم زنگ زد بیچاره تا بیاد توجیه کنه منکه آتیش زیر خاکستر بودم آماده انفجار یکدفعه از کوره در رفتم شروع به دعوا کردن باهاش شدم بیچاره نمیدونست که چی بگه هرچی خواست کارشو توجیه کنه من قانع نمیشدم باز باهاش بحث میکردم انقدر اعصابم خورد بود نمیدونستم که چی دارم بهش میگم اونم همه‌اش سعی میکرد منو آرومم کنه در همین حین دوست جونم بهم زنگ زد وقتی فهمید دارم با مصطفی دعوا میکنم تلفن رو قطع کرد بهم اس داد که چرا رفتی خونه الان داری باهاش دعوا میکنی اعصاب خودتو خورد کردی، خلاصه انقدر اون التماس و خواهش که تو این هفته تو اولین فرصت میاد پیشم بعد از کلی منت کشی من کمی آروم شدم وقتی کاملا عصبانتیم کم شد و حالم بهتر شد تلفن رو قطع کرد ولی هر یک ربع بهم زنگ میزد و ازم دلجویی میکرد تا حدودا ساعت ٩:٣٠ که رفت خونه بازآخر شب بهم زنگ زد کمی باهم صحبت کردیم قرارشد روز یکشنبه غروب بیاد همدیگرو ببینیم،خلاصه روز یکشنبه شد من از صبح شرکت بودم وای که چه بارونی میومد کلی کار روسرم ریخته شده بود تند تند انجام میدادم که بتونم زودتر بیام خونه اضافه کار نمونم خلاصه نمیدونم زمان چه طوری گذشت ساعت ٣:٣٠ شد با حاج آقا مدیر عامل شرکتمون اومدم خونه در همین لحظه دوست جونم بهم زنگ زد کمی باهم صحبت کردیم برام آرزو کرد که بهم خوش بگذره کمی استراحت کردم یه دوش گرفتم به مصطفی زنگ زدم که کی میاد گفت تا یک ساعت دیگه میاد دنبالم تا باهم بیریم بیرون خلاصه غروب حدودا ساعت 6:30 آمد دنبالم منم از قبل براش کلی تهیه دیده بودم یه کیک و یه دسر ژله بایه کیک شکلاتی خوشمزه درست کرده بودم براش بردم اونم کلی ذوق کرد اخه خیلی شکموتشریف داره ، بعد اینکه سوار ماشین شدم ازم پرسید کجا بریم بهتر نیست همین تو شهر شما باشیم که تو برگشتن دیر نکنی منم گفتم بریم قلیون سرای دنج که قبلا منو دوست جونم یکی دوبار باهم رفته بودیم، همین که نشستیم یه چای قلیون سفارش داده بودیم مشغول بودیم و حرف میزدیم اونجا کنار آلاچیق ما یه آلاچیق دیگه بود که چندتا پسرآمده بودن هی بلند بلند حرف میزدن وسر و صدا می کردن و جلف بازی در می آوردن، مصطفی زیاد خوشش نیومد ازم خواست از اونجا بریم منم قبول کردم از اونجا اومدیم بیرون و هی غر میزد اینجا کجا بود اومدیم از محیطش خوشم نیومد،خلاصه باز افتادیم تو جاده که بعداز کمی رفتن به یه رستوران سنتی معروف شهرمون رفتیم از همه جالب تر اونی بود که ماشینو وقتی پارک کردیم یه آقایی اومد جلو گفت سوئیچ ماشینتونو بدین من نگهبان اینجا هستم ما با تردید و شک سوئیچ رو بهش دادیم وقتی داخل رستوران رفتیم من کمی دلم شور میزد بهش گفتم از گارسون بپرسیم که چرا دم در از ما سوئیچ رو گرفتن اونم همین کاررو کرد از گارسون پرسید اون مرد جواب داد خیالتون راحت باشه برای امنیت  اینکار و میکنه نگران نباشید، ما هم کمی خیالمون راحت شدم غذا سفارش دادیم تا سرو غذا کلی با هم صحبت کردیم و بیشتر صحبتهامون  درمورد سفرش بود آخه همه اش میگه قراره اردیبهشت آینده بره مالزی یه سفر 20 روزه منم باهاش بحث میکردم و حرص میخوردم که حق نداری بری اونم دید به هیچ صراطی نمیتونه منو راضی کنه بی خیال از این بحث شد در مورد موضوعهای دیگه صحبت کردیم بعد ازغذا جاتون خالی چه غذای خوشمزه ای رستوران رو ترک کردیم سوار ماشین شدیم همینکه کنارم نشست یه نگاهی به من کرد بعد از صندلی عقب ماشین  یه بسته برداشت گرفت به سمت من ازم خواست که اونوباز کنم منم که غافل گیر شدم با تعجب اون بسته رو گرفتم وقتی باز کردم یه جعبه موزیکال خیلی خوشگل داخل جعبه بود بعد بهم گفت درشو باز کن هدیه اصلیت داخلشه منم دربشو باز کردم یه موزیک خیلی خوشکل میزد داخلش یه گردنبند خیی خوشکل بود که روش با سنگ مشکی کار شده بود که خیلی خوشم اومده بود ازش تشکر کردم اونم با یه نگاه شطنت آمیز ماشینشو روشن کرد به سمت خونه راه افتادیم وای خدا هیچ لحظه ای بدتر از لحظه جدایی نیست. نزدیک در خونه پیادم کرد وایستاد تامن برسم به در خونه چون هوا دیگه تاریک شده بود ساعت تقریبا نزدیک نه شب شده بود من داخل حیاط رفتم در حیاط و که بستم  صدای ماشینشو شنیدم که رفت.........................

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط سپیده | نظرات ()

 


یار من باش، یار من باش


لحــــــظه دیدار من باش


مـــن فـــــرمانده دل کن


تا ابــــــــد کنار من باش


بیا با عــــطر وجـــــودت


خـــــونه رو پر از وفا کن


زندگـــی رو با یه لبخند


غرق شادی و صفا کن


بیا نبـــــض ایـــن ترانه


بـشه از صــدای قلبت


بیا نتها جـــــون بگیرن


از صـــدای قلب تنگت


میخوام از صدای قلبت


واست آهنگی بسازم


وقتی بشنوم صداشو


عمـــــرم به پات ببازم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط سپیده | نظرات ()

شعر من

شعر من خالی نیست!

شور رفتن  تا بی نهایت دارد

عطش گفتن درد٬

که لبانم را بستست٬

زیر آن می ماند!!

شعر من خالی نیست!

درک و احساس و زمان می خواهد

شعر من احساس من است!

 حرف من٬ قصه ی پر درد من است...

شعر من آینه ایست٬

با غباری از غم!!!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط سپیده | نظرات ()

قلبمنو عسلی که بهترین دوست و یار صمیمی من هست،همیشه  باهم هستیم اکثر پنجشنبه و جمعه ‌ها که تعطیلات هست با همیم تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comتصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comیعنی من میرم خونشون چون اون تنهاست مثل من خواهر نداره یکی یکدونه و دوتا داداش داره که یکی ازدواج کرده الان تقریبا نزدیک به دوماهه یه نی نی تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comخوشکل دارن و یه دادش دیگش که همسن داداش خودمه از ما کوچکتره تهران شاغله خلاصه جونم براتون بگه ما هردو تو یه شرکت مشغول به کار هستیم من تو قسمت بازرگانی بعنوان مدیر فروش و اون هم تو قسمت خط تولید به عنوان خانم مهندس کارهای استاندارد و ایزو شرکت انجام میده.........پنجشنبه که میشه من میرم خونه کمی استراحت میکنم یه دوش میگیرم آماده میشم منو عسلی باهم قرار میزاریم و میریم بیرون پیاده روی و برای خودمون خوراکی میخریم بعد میریم خونه  دوست جونی بعد از شام و یه قلیون توپ تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comمیزاریم کلی با هم صفا میکنیم خلاصه تا ٢ یا حتی تا ٣ صبح بیداریم باهم حرف میزنیم و از اونطرف تا لنگه ظهر میخوابیم بعد از صبحانه یه فیلم میذاریم و میبینیم بعد از نهار دوباره برای خودمون قلیون  تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comمیذاریم تا غروب باهم مشغول حرف زدن و دردل کردن و خندیدنتصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comهستیم غروب باهم میریم بیرون بعد از کلی قدم زدن  وپیاده روی از هم جدا میشم من میام خونه اونم میره خونه ولی باز باهم با تلفن و مسیج  در ارتباطیم باهم 

دوست جونی انشاالله همیشه برام بمنونی منم بتونم دوست خوبی برات باشم فدات شم جیگر طلای من قلبماچ 

این هدیه تقدیم توعسلی منبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط سپیده | نظرات ()